سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
شاسوسا... (سهراب سپهری) - زنده به زور
دانشمند از دانش سیر نمی شود، تا سرانجام به بهشت درآید . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

شاسوسا... (سهراب سپهری)

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 3/4/89 3:46 عصر

به نام خداوندی که به ما سلامتی داد



 



کنار مشتی خاک



در دور دست خودم، تنها، نشسته ام



نوسان ها خاک شد



و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت .



شبیه هیچ شده ای !



چهره ات را به سردی خاک بسپار.



اوج خودم را گم کرده ام .



می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم



گشوده شد .



برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا !



بوی ترانه ای گمشده می دهد،



 بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان میکند.



از پنجره



غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم .



بیهوده بود، بیهوده بود .



این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت .



زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه قصه ها، زیر این آوار رفت .



آن طرف، سیاهی من پیداست:



روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی .



و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام .



روی این پله ها غمی، تنها نشست .



در این دهلیز ها، انتظاری سرگرادانی بود



« من » دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد



در سایه آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی



شیرین تماشا می کرد .



خورشید، در پنجره می سوزد .



پنجره لبریز برگی شد



با برگی لغزیدم



پیوند رشته ها با من نیست .



من هوای خودم را می نوشم



و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام



انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند



و تصویرها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.



تصویری می کشد، تصّویر سبز: شاخه ها، برگها.



روی باغ های روشن پرواز می کنم .



چشمانم لبریز علف ها می شوند



و تپش هایم با شاخ و برگها می آمیزد .



می پرم، می پرم



روی دشت دور افتاده



آفتاب، بالهام را می سوزاند، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم



کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود .



دستی روی پیشانی ام کشیده شد، من سایه شدم:



« شاسوسا »، تو هستی ؟



دیر کردی:



از لالایی کودکی،تا خیرگی این آفتاب، انتظار ترا داشتم .



در شب سبز شبکه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه،



در آفتاب مرمرها .



و در این عطش تاریکی صدایت می زنم: « شاسوسا » !



این دشت آفتابی را شب کن



تامن،گمشده را پیدا کنم، و در جا پای خودم خاموش شوم .



« شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه !



خاک زدگی ام را فرا گیر.



لب هایش از سکوت بود.



انگشتش به هیچ سو لغزید .



ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشید، و غبارش را باد برد.



روی علف های اشک آلود براه افتادم .



خوابی را میان این علف ها گم کرده ام .



دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست .



« من » دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه می زد



هنگامی که مرد



رؤیای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود



روی غمی راه افتادم .



بر شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:



در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .



درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .



برگهایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند .



مادرم را می شنوم .



خورشید، با پنجره آمیخته .



زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .



گهواره ای نوسان می کند .



پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند .



می شنوی ؟



میان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .



انگار دری به سردی خاک باز کردم:



گورستان به زندگی ام تابید .



بازی های کودکی ام،روی این سنگهای سیاه پلاسیدند .



سنگها را می شنوم؛ ابدیت غم



کنار قبر، انتظار چه بیهوده است .



« شاسوسا »، شبیه تاریک من !



به آفتاب آلوده ام .



تاریکم گم، تاریک تاریک،



شب اندامت را در من ریز .



دستم را ببین: راه زندگیم در تو خاموش می شود .



راهی در تهی، سفری به تاریکی:



صدای زنگ قافله را می شنوی ؟



با مشتی کابوس هم سفری شده ام .



راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از



مرز تاریکی می گذرد



قافله از رودی کم ژرفا گذشت .



سپیده دم روی موها ریخت .



چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:



« شاسوسا »! « شاسوسا »!



در مه تصویرها، قبر ها نفس می کشند .



لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!



و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای!



سنگ نوسان می کند .



گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در



شاخه هاست .



کنار مشتی خاک



در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .



برگها روی احساسم می لغزند .


(سهراب)





کلمات کلیدی : سهراب سپهری، شاسوسا

، بازدیدهای امروز: 129271
ترجمه به فارسی: گرافیکس || ترجمه به پارسی بلاگ: تیم پارسی بلاگ